سفارش تبلیغ
صبا
هر که در آنچه فرا می گیرد بسیار بیندیشد، دانش خود را استوار ساخته و آنچه را نفهمیده می فهمد . [امام علی علیه السلام]

 

اسفند 83 - لوح دل ...

ایلیا :: 83/12/29:: 5:30 عصر

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

ای دیده و دل از تو دگرگون مادام

وی آنکه به دست توست احوال جهان

لطفی بنما که گردد ایام به کام

یا علی مددی


موضوعات یادداشت

ایلیا :: 83/12/27:: 11:35 صبح

 

این هم از جواب یک رزمنده به نامه ای از یک نسل سومی :

یکى از دغدغه هایى که ذهنم را به خود مشغول کرده است مطالبات نسل جوان، همان امیدهاى آینده انقلاب است. از فاصله افتادن بین ما و آنها و عدم درک متقابل نگرانم. مى خواستم نامه اى براى این نسل جوان و پر امید بنویسم و کمى با آنها حرف بزنم. اتفاقاً نامه اىبه دستم رسیده بود با امضاى یک نسل سومى، با دقت آن را مطالعه کردم، ضمن اینکه هشدارى بسیار جدى براى امثال من بود که به جاى مشغول شدن به حواشى فرساینده، به رسالت خطیر حفظ و نشر فرهنگ و آثار دفاع مقدس و میراث شهدا بپردازیم و به اندازه بضاعت اندک خود به بسترسازى براى پیوند نسل جدید و امید انقلاب با یادگاران دفاع مقدس و میراث شهدا بپردازیم. سعى مى کنم طورى حرف دلم را بزنم که پاسخى به نامه این عزیز نیز باشد. عزیز جوان! همان طور که تو از ایجاد فاصله بین نسل هاى انقلاب نگرانى، من نیز هر وقت فکر مى کنم ممکن است چنین فاصله اى ایجاد شود، تمام وجودم مى لرزد ولى به لطف خدا و مدد ولایت مقام معظم رهبرى هنوز این فاصله ایجاد نشده و هنوز ما حرف هاى یکدیگر را مى فهمیم. فقط اشکال کار این است که مطالبات و نیازهاى شما با داشته ها و داده هاى ما کمى متفاوت شده است و تطبیق این دو با هم تلاش و از خودگذشتگى من، اندکى واقع بینى، هوشیارى و دشمن شناسى تو بسترسازى و فرهنگ سازى و پرهیز از وادادگى و خودکم بینى متولیان فرهنگى کشور را مى طلبد و گرنه مطمئن باش بین من و تو چنان فاصله اى نیست. فاصله هایى که فکر مى کنى بین ماست. دسیسه هایى است که دشمن براى مأیوس کردن تو و تنها ماندن من طرح ریزى و القاء کرده است. چرا که در دوران دفاع مقدس، همان زمانى که تو دنبال نشانه ها و آثارى از آن مى گردى نسل اول و دوم و سوم معنا نداشت. از نوجوان 13 ساله تا پیرمرد 60 و 70 ساله در کنار هم براى دفاع از خاک، ناموس و دینمان جنگیدیم. این همدلى و همکارى و پیوند ناگسستنى نسل هاى ایرانى باعث شد تا دشمن به فکر القا نسل اولى و دومى و نسل سومى و تفکیک مرموز و موذیانه آنها از هم بیافتند; و هر روز فاصله این نسل ها را از هم زیاد کند به شکلى که من امروز نتوانم نتوانم خودم را معرفى کنم و تو نتوانى نام و نشانى از من بیابى. و در واقع بین من، نسل اول، که هویت تو هستم و تو، نسل سوم. که در بحران هویت غوطهورى فاصله اى به وسعت جامعه مدنى و غرب زدگى و هزاران ایسم و مدل و... ایجاد شود که حاصل آن سردرگمى و انحطاط نسل شما باشد. و الا نسل من و تو هیچ تفاوتى ندارد به جز اینکه وقتى به سن و سال تو بودم حضور دشمن پشت درب خانه ها حس مى شد و دغدغه همه کشور دفاع بود و جنگ به گفته حضرت امام (ره) در رأس همه امور بود و همه به فکر همگرایى و پیوند نسل ها براى ایستادگى در برابر هجوم دشمن بودند. ولى امروز آنه که باید به فکر دفاع باشند حضور و هجوم دشمن را توهّم مى پندارند و براى بهره مندى از زیور دنیا به قول آقا به زر و زور و تزویر متوسل شده اند. امروز نسل اولى ها خسته از بى مهرى دولت مردان و نسل سومى ها خسته از شعار و وعده هاى سطحى، هر دو گرفتار مشکلاتى شده اند که حاصل آن میدان دارى منادیان لیبرالیسم و فمینیسم و... است. امروز برخى متولیان فرهنگ و هنر ما با تخطئه دفاع جانانه هشت ساله جوانان پرشور ایران اسلامى تمام فکر و توان و بودجه دستگاه هاى خود را صرف مواردى غیرضرورى و گاه احیاى مظاهر فسق و تباهى مى کنند و من و تو براى زنده نگه داشتن فرهنگ و تمدن اسلامى و انتقال فرهنگ ایثار و جهاد و شهادت باید نگاهمان به آسمان و امیدمان به غیب باشد. من با دست خالى به جنگ دشمن تا دندان مسلحى بروم که در مدرسه و خانه سایه به سایه فرزندان این مرز و بوم را شکار مى کند و آنان را با داروهاى شیمیایى و مخدر و ولنگارى به نشاط وا مى دارد و با کنسرت غربى و جشن هاى مبتذل شاد مى کند، در حالى که فرهنگ ما که به زعم ناآگاهان داخلى و دشمنان خارجى خشن و عبوس مى نماید فرهنگ نشاط و شادى درونى است . ولى افسوس که نه در مطبوعات و وب ها و سایت ها و سایر رسانه ها اراده اى براى تولید و ارائه فرهنگ ایثار جهاد و شهادت که همان فرهنگ نشاط و شادى نسل جوان است وجود ندارد .
ولى با تمام این اوصاف قبول ندارم که زمان من و شما خیلى فرق دارد، درست است که در زمان ما دشمن پرچم داشت و رو در روى ما ایستاده بود و امروز داخل خانه هاى ما و در میان دوستان ما از پشت به ما خنجر مى زند ولى عزیز نسل امید انقلاب ! درست در زمانى که همه چیز این مملکت در جنگ خلاصه مى شد خود من و خیلى هاى مثل من را به خاطر حضور در جبهه از مدرسه اخراج کردند. همان موقع وقتى فرمانده لشکر ما به مرخصى آمده بود با حکم تخلیه صاحب خانه مواجه شده بود. همان موقع نان به نرخ روزخورها با احتکار و چپاول اموال این کشور یک شبه سرمایه دار مى شدند. همان موقع هم وقتى موشک هاى دشمن خانه هاى شهر را ویران مى کرد، در حالى که عده اى مشغول نجات جان مصدومین بودند بعضى ها هم دست به سرقت اموال مردم از بین خرابه ها مى زدند .
همین امروز هم بسیارى از جوانان فهیم ما با خواندن دست دشمن و با تحکم مبانى دینى و قرار گرفتن پشت سر ولایت و با شرکت در هیأت هاى مذهبى آنچنان دشمن را به ستوه آورده اند که گاهى علناً از این امر ابراز نگرانى مى کنند و عقلاى قومشان ! را به تدبیر در مقابل هیأت هاى مذهبى فرا مى خوانند. الان هم اگر چه راه هاى نجات باریک و تاریک است ولى نور ولایت براى تشخیص راه از بى راه پیشاپیش تمام نسل ها مى تابد .
امروز اگر نوع لباس، آرایش، مد و حرکت بعضى ها نشان از حضور دشمن دارد، زنگ خطر هست; ولى نه فقط خطر حضور فیزیکى دشمن، بلکه زنگ خطر تغییر تفکر و فرهنگ ماست. این به آن معنى نیست که دشمن با ما رفیق شده بلکه نشان نفوذ دشمن به وسیله دوستان ما در بین ماست; به آن معنى است که ما به سمت دشمن در حرکت هستیم، درست مثل پیشرفت سلول هاى سرطانى; در حال رشد هستند، در کنار سلول هاى سالم و در مقابل آنها نمى مانند بلکه آنها را در خود هضم و به سلول هاى سرطانى تبدیل مى کنند .
عزیز من! امروز من و تو با سکوتمان با انفعالمان با توجه نکردن به اخطارهاى ولایت امر ; من از انتقال فرهنگ بسیجى بازماندم و تو از دشمن شناسى. در نبرد فرهنگى تمام طرف هاى دعوا تیرهاى خود را شلیک مى کنند و این هنر مدافع است که در برابر این تیرها، سنگر و سپر مناسب تدارک ببیند. اینکه به قول شما نسلى اولى ها کوتاهى کردند درست، ولى سنگر شما کجاست؟ سپر شما چیست؟ کدام خط قرمز را براى خود تعریف کردید و از آن عدول نکردید؟
گذشته این کشور بسیار روشن است. این گلزار شهدا کتاب گذشته ما و چراغ آینده ماست کمى تفکر لازم دارد تا نورهاى فروزان آن راه هاى آینده را نشانت بدهند. این درست که من کم کارى کردم ولى آینده گواهى خواهد داد به همان اندازه که چشم تو را بسته اند دست مرا هم بسته اند. به همان اندازه که تو دنبال گذشته و نگران آینده هستى من هم دنبال آینده و نگران گذشته هستم. ولى خدا وکیلى وقتى سیگار به دستت دادند و CD داخل کیفت گذاشتند نداى وجدانت را نشنیدى؟! چرا به آن گوش ندادى؟ وقتى پایت به اولین مجلس باز شد حیا نکردى؟! چرا بار دوم رفتى؟ من کوتاهى کردم و دست تو را نگرفتم، ولى ائمه که گرفتند. مگر نشنیدى روایت را که نگاه به نامحرم تیرى است از تیرهاى شیطان؟ چرا نگاه اول را به نگاه دوم گره زدى؟ آیا واقعاً فکر مى کنى نسل اولى ها نه نامحرم دیدند نه سیگار نه فیلم و...؟ چرا بود ولى هنر آنها خوددارى بود و ثمره خوددارى آنها رستگارى و شهادت .
انکار نمى کنم که ساخت برخى از فیلم ها و سریال هاى ساخته شده، به خصوص در سال هاى اخیر، در مسیر تخریب فرهنگ دینى و ملى ما بود. ولى لیلى با من است و خوش رکاب و امثال این ها واقعیت هاى روزگار ما بود. البته در فیلم هیچ وقت همه چیز سر جاى خودش نیست. باید گاهى مسایل پررنگ و کم رنگ شود، ولى واقعاً نباید فکر کنید هر که جبهه رفت در نهایت قداست و شجاعت رفت . جبهه و جنگ منشأ برکاتى بود، از آن جمله; ایجاد تحولات عمیق روحى و فکرى و عقیدتى در انسان ها بود. بودند بسیارى جوان هاى ترسو، کبوترباز و قداره کش که به جبهه آمدند و متحول شدند و حماسه ها آفریدند و آخر کار هم یا شهید شدند یا ماندند و منشأ خیرات و برکات براى نظام و کشور شدند .
هر چند نوع ساخت فیلم ها و سریال ها مهم است ولى نوع نگاه به آنها مهم تر است و اتفاقاً ما با همى چیزهایى که شما فکر نمى کنید باعث پیروزى است پیروز شدیم; یعنى همین جوان هاى معمولى کوچه و بازار راهى جبهه شدند و در اثر همنشینى با انسان هاى وارسته و تحت آموزه هاى عاشورا متحول شدند و با اخلاص و تعهد و تقوا و با دست خالى ایستادگى کردند و حماسه آفریدند و پیروز هم شدند. اصلا رمز نگه داشتن محرم و صفر که حضرت امام (ره) این قدر سفارش مى کردند در همین است که آموزه هاى قیام حضرت سید الشهداء علیه السلام انسان ساز است .
این فکر غلطى است که شما فکر کنید یک عده انسان مقدس و کسانى که از اول مادرانشان آنها را با وضو شیر داده اند و از اول سن تکلیف نماز شب مى خواندند و هیچ گناهى نکرده اند رفتند جبهه و پیروزى آفریدند. البته چنین افرادى هم بودند، ولى غالب بچه هاى جنگ همین جوان هاى معمولى شهرها بودند که شما هر روز در خیابان با آنها برخورد مى کنید. ولى به قول شهید چمران: «وقتى شیپور جنگ نواخته شود مرد از نامرد تشخیص داده مى شود .»
هر چند ظاهر اوضاع ایران کنونى دل پسند نیست اما به برکت خون شهدا و در سایه هدایت مقام معظم رهبرى مسیر حرکت به سوى فلان و ایران آباد، مستقل و اسلامى است و همین که رهبرى نظام به آینده امیدوار هستند و ما هم امیدواریم. ولى این به آن معنا نیست که نگرانى نداریم. نگران آینده هستیم، اوضاع، شرایط و روند کار را به دقت زیر نظر داریم و منتظر اشاره رهبرى هستیم تا اگر روزى صلاح بدانند حماسه اى دیگرى بیافرینیم و کفر و نفاق را رسوا و از کشور ریشه کن کنیم و در این راه من و تو باید ید واحده باشیم .
رسالت امروز ما، به قول شما، نسل اولى ها، تلاش در جهت بسترسازى و حفظ و نشر فرهنگ و آثار دفاع مقدس و روحیه ایثار و شهادت طلبى و خوددارى از انزوا و انفعال و حضور فعال در تمام صحنه ها است. و رسالت شما، به قول خودتان، نسل سومى ها، دشمن شناسى، مقاومت در برابر مشکلات و ناملایمات، اهتمام به
آموختن و تولید علم، شناختن ارزش ها و تمسک به اهل بیت علیهم السلام، به خصوص زنده نگه داشتن فرهنگ عاشورا است، که تمام این رسالت را مى توان در یک کلام خلاصه کرد و آن نهادینه کردن فرهنگ انتظار در جامعه است. که اگر فرهنگ انتظار در اجتماع نهادینه شود، من با انجام رسالت خود کوتاهى هایم را مى پذیرم و در برابر زر و زور و تزویر قیام مى کنم و تو با حرکت خود و مطالبه جدى از من و متولیان فرهنگى و شناخت دشمن و ایستادگى در برابر آن به کمک هم مدینه فاضله اى خواهیم ساخت که در آن دیگر غروب جمعه ها دلگیر نخواهد بود .
انشاء اللّه .
یک رزمنده (به قول شما نسل اولى )

 

یا علی مددی



موضوعات یادداشت

ایلیا :: 83/12/26:: 2:26 عصر

 

فردا رو ضیافت شهداست ؛ روز مهمانی لاله ها

-------------------

لاله ها رو به بالا و به سوی یار نظر می کنند .

شما چرا به زمین مینگرید ؟!

شاید به شهیدان خدایی در خاک آرمیده تعظیم می کنید .

 

----------------------------------------------

چند وقت پیش داشتم تو بهشت زهرا قدم میزدم و برای خودم فاتحه میخوندم ! که مزار یکی از شهدا توجه منو به خودش جلب کرد رو سنگ قبرش فقط نوشته شده بود :

پر کاهی تقدیم به آستان کبریایی الله و امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی نموده ایم .

التماس دعا

یا علی مددی

 


موضوعات یادداشت

ایلیا :: 83/12/25:: 8:39 صبح


این هم از اون نامه ای که قولشو داده بودم البته یکی از اون دو تا نامه .
لازم می دونم قبلش یادآوری کنم که این نامه رو من ننوشتم و هیچ نشونی هم از نویسنده نامه ندارم .

---------------------------------------------------

من کى باید شما را بشناسم؟
گاهى، ذهن آدم آنقدر پر مى شود که هر راهى را براى تخلیه آن قبول مى کند. ذهن من هم امروز پر از دغدغه و علامت سؤال شده آنقدر پر که فکر مى کنم فقط نوشتن، آرام کننده اش باشد. به همین خاطر مى نویسم. آن هم براى شمایى که هیچ نام و نشانى از هیچکدام تان ندارم و فقط نامتان را شنیده ام! جانباز، آزاده، رزمنده بسیجى، و... شما هم مرا نمى شناسید. اما براى معرفى من یک نشانه کافى است: اینکه من کسى هستم شبیه تمام جوان هایى که هر روز در خیابان مى بیند. کار هر روزم رفتن به سینما، خیابان گردى، وب گردى، ساعت ها نشستن پاى رایانه و اینترنت و چت کردن و رفیق بازى و هزار نوع وقت گذرانى دیگر است . اما یک هفته پیش، در خیابان تابلویى دیدم که تمام فکر و ذهنم را مشغول خودش کرده و دستم رابه این نوشتن واداشته. تابلویى که رویش تصویر چند جوان کشیده شده بود. دست هایشان را دور گردن هم حلقه کرده بودند و سفیدى دندان هایشان از شدّت خنده، چشم آدم را زوم مى کرد. نمى دانم چرا ولى یک لحظه احساس کردم چه قدر خنده هایشان از ته دل است. به یاد خنده هاى مصنوعى خودم و دوستانم افتادم. وقتى که صداى ضبط را تا آخر زیاد مى کنیم و صداى صوت و کف و قهقهه مان زمین و زمان را به هم مى رساند. داشتم از تابلو مى گفتم. قیافه و سر و وضع آن جوان ها خیلى با ما امروزى ها فرق داشت. روى سرشان به جاى موهاى بلند و ژل مالیده، کلاه فلزى بود و روى پیشانى هایشان پارچه اى سرخ و سبز، اطرافشان هم نه از ساختمان خبرى بود و نه از ماشین هاى رنگ و وارنگ، همه تصویر را خاک گرفته بود! حتى خودشان هم روى خاک نشسته بودند
!
از فاصله اى که میان خودم و آنها که موقع رفتنشان هم سن و سال من بودند مى دیدم، حسابى شرمنده شدم و متعجب. بیشتر که فکر کردم، یادم آمد از آن روزى که به یاد دارم، ما را نسل سوم خطاب کرده اند; یعنى من از نسلى متفاوت هستم و فاصله زیادى با بزرگ ترهایم دارم . یادم آمد که مرا به همین بهانه از کسانى که روزى مثل من جوان بودند و جوانى شان را هم براى نشاط جوانى امروز من داده اند، دور کرده اند. یادم آمد که من تاریخ خوانده ام. درسى که در آن باید از گذشتگان وطنم، درس زندگى مى آموختم. اما در هیچ جاى آن نامى از شما ندیدم. در هیچ واحد آموزشى و هیچ کتاب درسى به من از شما نگفته بودند . در مدرسه حتى اگر هفته بسیج و سالگرد شهادتى بود، فقط برایم سرود خواندند و مقاله . من از سرود و مقاله و شعر، چه چیزى را باید درباره شما مى فهمیدم؟

نمى دانم تا چه حد قبول دارید، اما من دست پرورده زمانه اى هستم که با زمان شما خیلى فرق دارد . زمان شما هم اگر شیپور جنگ به صدا در نمى آمد و اگر دوست ها و بزرگ ترهایتان به سمت جبهه نمى رفتند و اگر جبهه رفتن و به قول معروف بچه مثبت بودن دستمایه مسخره کردن دوستانتان مى شد، از کجا معلوم که مثل دیروز شما نباشم؟ آن روز عده اى به مرزهاى کشور شما تجاوز کرده بودند و این عده مشخص است که چیزى جز دشمن نمى توانند باشند . پس راحت مى توانستید آنها را بشناسید و در مقابلشان جبهه بگیرید. اما امروز، همه در لباس دوست جلوى چشمان من ظاهر مى شوند. من چه طور باید دشمنم را بشناسم؟ امروز که فلسطین و عراق و افغانستان، به عنوان کشورى مسلمان در بند رژیم اسرائیل و آمریکا هستند، من خوب مى فهمم که آمریکا و اسرائیل و انگلیس دشمن منند. باور کن که از آنها متنفرم و مى دانم که تمام کشورم با من هم رآیند. اما من لباسم را از کشور خودم مى خرم. به سبک جوانان کشور خودم لباس مى پوشم
.
سینماهاى کشور خودم را مى روم و از هنرپیشه ها و خوانندهاى کشور خودم الگو مى گیرم. من حتى نوارى را که گوش مى دهم، مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد کشورم روى آن خورده، باز هم پشت به فرهنگ خودم کرده ام؟ اگر دشمن از این طریق با من رفیق شده گناه من چیست و تکلیفم چى؟

چرا شما که شاید خیلى بهتر از من فرهنگ واقعى مان را مى شناسید، برایم هیچ کارى نکرده اید؟ من فکر مى کنم شما منتظرید که ما براى شنیدن حرف هایتان بیاییم. اگر این طور است کاملا در اشتباهید و در حق ما بى انصافى کرده اید. چون من، خودم را سیبل تیرهاى تمام گروه ها و آدم ها با فکر و عقاید مختلف مى بینم که انگار هر کدام وظیفه خودشان مى دانند تیرى به سویم رها کنند و بخشى از وجود و اندیشه ام را به نام خودشان درآورند. چرا شما حتى از پرتاب یک تیر هم دریغ مى کنید؟ چرا حتى یک بار دست مرا نگرفتید و گذشته را نشانم ندادید؟ باور کن دست مرا گرفته اند و به هر سویى مى برند اولین بار، من سیگار نخریدم. آن را خریدند و به دستم دادند. دنبال هیچ فلیم و CD اى نرفتم. آن را دو دستى و با هزار فریب توى کیفم گذاشتند
.
دنبال هیچ آدمى نرفتم، با من رفیق شدند و پایم رابه انواع مجالس باز کردند.من چشمانم را باز کرده بودم تا دنیایى را که خداوند براى دیدن ولذت بردن خلق کرده، ببینم اما چشمم هر روز پسرانى را دید که عشقشان مو بلند کردن و دختر بازى و وقت گذرانى بود و دخترانى را دیدم که هر روز خودشان را به رنگى در مى آوردند، چنان که از تنگى لباس هایشان، نمى توانند راه بروند. چشانم که باز بود، تصاویر رنگ و وارنگى به دستم دادند تا اینکه مدتى بعد چشمم به تمام این تصاویر عادت کرد و همه شان برایم معمولى شد. تو اینها را باور مى کنى؟ اگر باور کردى باید به حق بدهى که از تو گلایه کنم که چرا حتى یک بار به سمت من نیامدى؟ دستم را نگرفتى و به هیچ مجلسى نبردى؟ چرا حتى یک بار برایم از رفقایتان نگفتید؟ شاید تمام حرف هاى شما باید مثل رازى در دلتان بماند! من فکر مى کنم مجالس شما همیشه محرمانه است; یعنى فقط با دوستانت که رفته اند خلوت مى کنى و حتى جایى براى درد دل کردن، با دختر و پسر خودت باقى نمى گذارى، چه رسد به جوانان دیگر. این حرف ها را به این خاطر مى زنم که وقتى بعضى دخترها و پسرهاى شما را مى بینم، از شنیدن اینکه فرزند یک جانباز یا آزاده اند، تعجب مى کنم. بعضى از آنها با من و دوستانم که پدرانمان در آن موقع اصلا به فکر جنگ نبودند و فقط به کارشان مشغول بودند، هیچ فرقى ندارند. انگار هیچ حرفى از پدرانشان نشنیده اند
.
دنیاى امروز ما، براى حرف زدن و القاى افکار به دیگران، از شیوه هاى نوینى

استفاده مى کند و آن را به راحتى در اختیار همه قرار مى دهد. اما شما هیچ وقت از این همه جذابیت هاى دنیاى مدرن، براى ماندگار کردن حرف هایتان استفاده نکردید. وقتى فرهنگ غرب در اوج دلربایى، در سینه من رسوخ کرد، شما هنوز دنبال شیوه هاى قدیمى براى رساندن فرهنگ اصیل من به خودم بودید! وقتى دنیاى غرب، تمام هویتش، تمام فساد و اندیشه اش را تنها با یک CONNECT کردن و اتصال به اینترنت در اختیار من مى گذارد، شما چرا هیچ راه ساده اى براى شناخت خودتان پیش رویم نمى گذارید؟ من کى و چه طور باید شما را بشناسم؟ چرا وقتى که فیلم هاى سینمایى و سریال هاى تلویزنى، به بهانه شناسایى شما به نسل جدید، تمام گذشته تان را روزهاى حماسه سازى و همرزمانتان را به بازى گرفتند، هیچ اعتراضى نکردید؟ چرا وقتى در خوش رکاب اوج ترس یک ایرانى براى رفتن به جبهه و دفاع از میهنش را به خرمن ها خنده به خورد ما جوان ها دادند،هیچ صدایى از هیچ کسى نباید بلند نشد؟ من چه طور باید شما را مى شناختم؟ در میان آن همه خنده، من و هم نسلانم حق داشتیم که فکر کنیم تمام ایرانى ها به زور به جبهه رفته اند؟ چرا آن روز که در لیلى با من است تمام نذر و نیاز خنده آور یک ایرانى را در رهایى از خط مقدم نشان دادند و تمام عکاس ها را زیر سؤال بردند. فکر این را نکردید که شاید تمام جوان هایى که فیلم را دیدند، باور کنند که تمام تصاویرى که از شما مانده، حاصل عکاسى کسانى است که از دفاع مقدس شما بیزار بودند؟
آن چیزهایى که فیلم هاى جنگى ما نشان مى دهند، اگر واقعیت است چه طور مى شود با آنها پیروز شد و اگر دروغ است چرا شما سعى نکردید واقعیت هایى را که دیده بودید، جایگزین کنید؟
باز هم به من این حق را نمى دهید که با فرهنگ جبهه و مرام جوان هاى دیروز وطنم بیگانه باشم؟ من هیچ فیلمى را به یاد ندارم که در آن رنج هاى یک جانباز، یک مادر شهید و پدر شهید فرزند و همسر جانباز، سال ها بى پدرى یک فرزند آزاده و یا درد یتیمى یک فرزند شهید را حس کرده باشم
.
من آنقدرها هم بى انصاف نیستم که تمام اینها را به دوش شما بیندازم . مى دانم که تمام این کارها متولى مى خواهد. اما مى خواهم بدانم اگر کسى پیدا نشد که تمام این کارها را انجام دهد، شما هم باید دست روى دست بگذارید و مثل دیگران فقط همه چیز را ببینید؟

مى دانم که شاید با دیدن ایران امروز، شما دردتان بیشتر هم شود. چرا که میان آنچه مى خواستید و آنچه مى بینید فاصله زیادى است. آن ایرانى که شما برایش دست و پا و سلامتى اش را دادید، ایرانى نیست که در آن هنرپیشه هاى سینما و خواننده ها را دخترکان و پسرکان دو سه ساله هم بشناسند، اما از نام دوستان شما فقط تابلوهاى کوچه ها و خیابان ها بهره ببرند
.
اینها را همه مى دانند. اما شما باید معین کنید که این همه فاصله میان نسل ما سومى ها و شما را چه کسى ایجاد کرده؟ باید جواب بدهید که چرا خودتان را به من نشناسانده اید؟

یک نسل سومى

--------------------------------------------------

تا ارسال جواب این نامه ...

یا علی مددی


موضوعات یادداشت

ایلیا :: 83/12/22:: 12:40 عصر

 شب گذشته رفته بودم پارک قدم بزنم از هوای پاک بعد از بارش بارون استفاده کنم که یه صحنه ای توجه من رو به خودش جلب کرد ، مرد میانسالی که روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود به شدت سرفه میکرد و به خودش می پیچید به سرعت خودم رو بهش رسوندم

گفتم :چی شده ؟ نمی تونی نفس بکشی ؟ من یه کپسول اکسیژن تو ماشین دارم ، چند لحظه تحمل کن الان میرم میارم …

به کمک کپسول اکسیژن حالش بهتر شد و دیگه می تونست نفس بکشه

گفت :خدا خیرت بده جوون ، این ( کپسول اکسیژن ) همیشه باهاته ؟

 گفتم :آره ، من آسم دارم به همین دلیل گاهی بهش احتیاج پیدا میکنم و باید همیشه همراهم باشه .

گفت : پس همدردیم

 گفتم :همدردیم ؟ شما هم آسم داری ؟

گفت :آسم که … من چند سال پیش شیمیایی شدم الان هم مشکلات تنفسی دارم .گفتم : پس شما جانباز هستی ، خوب شاید یه جورایی دردمون یکی باشه اما من کجا و شما کجا …بین من و شما خیلی فاصله هست .

گفت : فاصله ؟! منظورت چیه ؟ نکنه منظورت فاصله بین نسل هاست که بعضی ها تو بوق و کرنا کردن ؟

و بدون اینکه منتظر جواب از جانب من باشه سریع دو تا پاکت از تو جیبش در آورد و به من داد و من که احساس کردم دلخور شده بدون توجه به پاکت ها و بلا درنگ جواب دادم :

ـ نه نه منظور من اصلاً این نبود . می خواستم بگم شاید دردمون یکی باشه اما درد شما دردیه که خودتون انتخابش کردین ، نشونه عشقتونه ، دردیه که مطمئناً پیش خدا اجر و پاداش داره ، شاید وقتی حالتون بد میشه بیشتر از اینکه درد بکشین لذت می برین ، اما من ….

فقط لبخند تلخ و شیرینی زد .

بارون دوباره شروع به باریدن کرد

گفت : بهتره تا سرما نخوردیم بریم خونه.گفتم :  اجازه بده من برسونمت .

گفت : نه بیشتر از این باعث زحمت نمیشم ، خودم میرم .بلاخره با اصرار من قبول کرد که برسونمش . تو راه ازش خواستم که از خودش بگه که البته باز هم قبول نمیکرد اما گفت …

می گفت دو ساله که توان کار کردن نداره ، می گفت یه دختر دانشجو داره که مجبوره علاوه بر درس خوندن برای امرار معاش خانواده کار هم بکنه ، می گفت دو ساله که نتونسته اونطور که دلش میخواد به صورت دخترش نگاه کنه چون ازش خجالت میکشه ، می گفت …

رسیدیم ، وقتی خونشو بهم نشون داد انگار دنیا رو سرم خراب شد ، آخه این خونه ….

کاش اصلاً نمی رسوندمش ، کاش بهش اصرار نمی کردم ، کاش …خونشو نمیدیدم اما نه ، تا کی می خوایم چشمامونو ببندیم

تا کی؟

 نا خود آگاه مصاحبه ای از علی دایی توی ذهنم تداعی شد “ در تهران یک زمین بزرگ خریداری کرده ام تا یک کارخانه لوازم ورزشی بسازم . یک خانه ( بخونید ویلا ) کوچک در لاس وگاس و در برلین هم یک خانه دارم که خودم آن را ساخته ام یک اتومبیل بیشتر ندارم ، همان مرسدس بنزی که از آلمان به ایران آورده ام ”

و آیا این شهیدان زنده یک چندم دایی برای این آب و خاک زحمت نکشیدن که حالا نباید یک چندم او از امکانات رفاهی برخوردار باشن ؟

اما اون دو تا پاکت ، در واقع دو تا نامه بود ، نامه ای از نسل سوم به نسل اول و جوابی که یکی از رزمنده سالهای جنگ به اون نامه داده بود . در روزهای آینده اونها رو هم تایپ و ارسال می کنم ، خوندنشون خالی از لطف نیست .

یا علی مددی


موضوعات یادداشت

ایلیا :: 83/12/17:: 11:19 صبح

سلام

اصولاً آدما نگاه کردن به غروب خورشید رو دوست دارن همینطور نگاه کردن به دریا رو حالا این دو تا رو تواماً تصور کن .

فکر کن که تو ساحل نشستی و داری دریا و غروب خورشید رو نگاه میکنی ، بی نهایت دریا و زیبایی غروب چشماتو نوازش میده و صدای برخود امواج به ساحل گوشاتو . جمعه گذشته همه این صحنه های قشنگ از مقابل چشمای من گذشت . یه لحظه از خودم پرسیدم آیا واقعاً انسان مستحق ای همه زیبایی هست ؟؟

برای خورشید

خورشید ای بزرگ نور افشان جهان هستی چگونه با تو و از کدامین ویژگی تو سخن بگویم ؟. از طلوع فجر آفرینت که امید بهروزی را در دلها ایجاد می کند و یا از غروب دل انگیزت که با نگرش به آن گویی باری از غم و اندوه بر گستره عالم فراگیر شده و سایه افکنده است ؟. از هر یک از خصایص تو سخن گفتن مدتها به طول خواهد انجامید که از توان من خارج است لیک نگفتن از تو نیز ظلم و ناسپاسی است چرا که از نعمت وجود تو کوچکترین موجود روی زمین بهره فراوان می برد ، چه رسد من و سایر همنوعانم که تعداد آنها نیز بیشمار است . برگردیم به ظهور شکوهمند ، حماسی و فجر آفرینت ، آری ! همین که ذره ای از نور با عظمت تو از پشت قله های سر به فلک کشیده خود نمایی کرده و برخورد محبت آمیز آن به چهرة لطیف آدمی بیدار باش داده و او را بسوی روزی نو و حیا تی دگر فرا می خواند ، بر خود می بالم ، چه افتخاری از این بزرگتر که تو تمام وجود خود را برای خدمت به بشر در طبق اخلاص قرار داده ای ؛ مگر این انسان کیست ؟ چیست ؟ که باید این سر چشمة نور افشان هر روز خود را برای خدمت گذاری به او آماده کرده و با پای خود به صحنة کارزار بیاید . این جاست که بیشتر می اندیشم و به این نتیجه می رسم که باید جهان را به قدر دانی از آنکه تو را به وجود آورده است دعوت کرد و سر تعظیم و بندگی به در گاه با عظمت او فرود آورد .

یا علی مددی


موضوعات یادداشت

ایلیا :: 83/12/15:: 12:50 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقتا هیچ چیز جز نوشتن نمی تونه آدم رو آروم کنه 

پـس...

از حق رخصت

 

یا علی مددی

 


موضوعات یادداشت

چهارشنبه 97 تیر 27

ساعت 10:11 عصر


برای تعیین شهر خود روی کادر کلیک نمایید.
اعلام اوقات شرعی براساس ساعت
رایانه‌ی شما می‌باشد.

::درباره‌ی شهید ایلیا::
 

درباره صاحب وبلاگ

 

و آن کس را که در راه خدا کشته شد مرده نپندارید بلکه او زنده‌ی ابدیست ولیکن همه‌ی شما این حقیقت را در نخواهید یافت. (بقره/154)

 

• ...و شهید ایلیا

 

• آخرین یادداشت

 

• ماجرای تولد شهید ایلیا و خواهرش

• مسلمان شدن شهید ایلیا

• دیدار با مقام معظم رهبری

• حج شهید ایلیا

• مزرعه ی آفتابگردان

• ایلیا و امراض!

• یک دست‌نوشته‌

• مسجد محله

 

::تعداد  بازدیدها::

کل بازدیدها : 174136

بازدیدهای امروز : 8

بازدیدهای دیروز : 14

 

::موضوعات وبلاگ::

 

::جستجوی وبلاگ::
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

 

::لوگوی دوستان::












 

::لینک دوستان::

یاران عاشق
انجمن تفکر مبانی
دریچه ای به سوی ملکوت
آه عاشقان
فطرس
انتظار سرخ
مجمع وبلاگ نویسان مهدوی
به یاد شهدا
حرفهای من با روح صادقم

 

::آوای آشنا::

::اشتراک::
 

 

::آرشیو::